http://shahabaddin.blogspot.com
درست یک سال پیش در چنین روزی یعنی 21 شهریور ماه 1387 در ساعت 6:52 دقیقه ی بعد از ظهر اولین پست این وبلاگ را با نام «نوشتن اوج نا امیدی» نوشتم. بعد از روزها و ماه ها دغدغه برای باز کردن یک وبلاگ با نام واقعی خودم، هم چنین همانطور که در همان یادداشت نوشتم به اصرار بسیاری از دوستان مبنی بر این که نوشتن در فضای اینترنتی حداقل فایده اش این است که مطالبت را برای همیشه قابل دسترس می نماید و بسیاری دلایل دیگر تصمیم گرفتم وبلاگم را راه اندازی کنم.
اکنون 1 سال از آن تاریخ می گذرد و من خود خرسندم. اگرچه کارنامه ای آن چنان قابل دفاع ندارم. اما برای خودم خرسندم که به روزهای مداوم نوشتن که در سال های 76تا78 داشتم برگشتم. تجربه های گرانقدری آموختم و تمام تلاشم این بود که دغدغه های نوشتنم را صادقانه با خوانندگانم در میان بگذارم.انسان شرقی و به تبع آن انسان خاورمیانه ای و هم چنین انسان کورد، هرگز نمی تواند یک دغدغه ای باشد. حال در نظر بیگرید که کسی چون من شاعر باشد، رزونامه نگار و فعال حنبش زنان و فعال حقوق بشر و دانش آموخته ی جامعه شناسی نیز باشد. با این اوصاف نوشتن را از کدام سو و بر کدام موضوع متمرکز کنم پرسشی است بی پاسخ. به عنوان دانش آموخته ی جامعه شناسی دوست دارم مقالات جامعه شناسانه بنویسم و به عنوان شاعر دوست دارم از مسایل ادبی برکنار نباشم و به عنوان روزنامه نگار دوست دارم مقالاتی در حوزه کاریم نیز بنویسم. به عنوان فعال جنبش زنان و دانش آموخته ی چنین رشته ای نیز نوشتن از زن و برای زنان حاصل باورهایی کهن سال در من است. دوست داشتم از معلمی و از دانش آموزانم بنویسم. نمی توانم از مسایل سیاسی روز و از مسایل فرهنگی و سیاسی کورد و کوردستان بی بهره و بی نوشتن باشم. هر کدام از این ها خود به تنهایی وبسایتی می طلبد و از سوی دیگر درد کوردی ننوشتن دردی دور و هم نشینی همیشگی است.
با این همه در طول این یک سال سعی کردم در حد توان و بضاعتم از همه ی این موارد تا حد ممکن بنویسم. قاعدتا اصلی ترین آن ها مسایل زنان و مسایل کوردستان و نیز در این چند وقت اخیر مسایل مربوط به انتخابات بود. گاه رویه خبری را نیز در وبلاگم فراموش نکردم و خبرهای خیلی مهم را نیز در وبلاگم قرار دادم. ترس بی هوده از انتشار شعرهایم و به اشتراک گذاشتن آن ها را نیز در این وبلاگ تجربه کردم هر چند محدود. تا آن جا که فرصت اش بوده از ترجمه ی برخی متون ادبی(شعر) کوردی غافل نبوده ام سعی کرده ام ترجمه هایی روان و قابل فهم و قابل انتقال و استفاده ارائه دهم. گاه نوشت ها و خود نوشته هایی به نام نامه ها و مطالب شخصی هم داشتم به ویژه که خودم بخش کوچک «نامه هایی به هوای جان » را بسیار دوست داشتم و سعی می کنم در مسیر آینده بیشتر از آن استفاده نمایم.
صادقانه بگویم انتظار چنین استقبالی از بلاگی تازه کار را نداشتم. وبلاگی بدون هیچ هیاهوی تبلیغاتی و لینک دادن و لینک گرفتن و کامنت و کامنت گذاری و همه ی ادا و اطوارهایی که شاید هم ادا و اطوار نباشد و حق دیگران باشد. اما من اهلش نبودم. با این وصف در پایان 1 سالگی عدد بازدید کنندگان این وبلاگ به 36740 نفر رسید یعنی ماهی بیش از ۳۰۰۰بازدید کننده. من خود از این مقدار بازدید کننده خرسندم و همانطور که بارها گفته بازهم می گویم که سپاسگزار حضورتان بوده و هستم. در این مدت از 146 کشور دنیا بازدید کننده اشته ام و 41 کشور آن بالای 8 نفر خواننده داشته ام.16 کشور آن بالای 100 مراجعه کننده ی دایمی داشته ام که به تبع سهم کشور ایران از همه بیشتر و بعد از ایران آمریکا آمار قابل توجهی دارد. در بیش از 50 سایت نقل مطلب به صورت مستقیم و غیر مستقیم از مطالب وبلاگم صورت پذیرفته است. در این یک سال که روز به روز از آفتاب عمر رسانه های مستقل می کاهید من به صورت عمده تنها با روزنامه ی اعتماد و روزنامه الکترونیکی روز آنلاین همکاری داشته ام که همین جا تشکر خود را نثار هم کاران و دوستانم در این رسانه ها می نمایم. عمده ترین سایتی نیز که با آن هم کاری داشته ام سایت«تغییر برای برابری» بوده است.
کامنت های وبلاگ:
در مورد کامنت ها شاید به اعتقاد برخی آن چنان دمکرات برخورد نکرده ام. اما دلیل آن را بارها گفته ام و یک بار دیگر می گویم من کامنتی را منتشر می کنم که اولا ربطی به موضوع و محتوای وبلاگ من داشته باشد. دوما در مورد اشخاص حقیقی و حقوقی حاوی مطالب توهین آمیزی نباشد. چه این شخص حقیقی خودم باشم چه دوستانم چه حتا کسانی که خود در نوشته های شان و وبلاگ های شان به فحاشی به من مشغول بوده اند اما من در مورد آن ها نیز چیزی را نگذاشته ام منتشر نمایم. به عنوان مثال خواننده ای که می آید در وبلاگ من فحش های بی ادبانه به خودم و مادر فوت کرده ام می نویسد واقعا انتظار دارد من آن ها را منتشر نمایم؟ هرچند خود فحاشی را نیز حاضرم منتشر کنم به شرط آن که طرف شجاعت این را داشته باشد که نام واقعی خود را بنویسد. به عنوان مثال در وبلاگ من به اشخاصی چون اقای توکلی، اقای لطیف پور، اقای امین پور، آقای شریفی ، سایت تغییر سایت، شارنیوز، اقای ولد بیگی، اقایان خاتمی، کروبی، احمدی نژاد و... فحاشی و بی ادبی صورت گرفته است. بارها گفته ام که دوست گرامی این اشخاص حقوقی و حقیقی خودشان سایت، وبلاگ، ایمیل، تلفن و هزاران رسانه ی ارتباطی دیگر دارند که شما می توانید از طریق آن ها هر خواسته ای دارید به اطلاع شان برسانید. چرا فکر می کنید وبلاگ من جای بی ادبی و جسارت به دیگران است. اگر می گویم حاضرم بی ادبی ها را منتشر کنم تنها جسارت های بی ادبانه ی شمارا نسبت به خودم حاضرم منتشر کنم نه نسبت به دیگران. از سوی دیگر من با همه ی هویت واقعی و همه ی نشان های قابل پی گیری در دنیای مجازی و غیر مجازی می نویسم. چگونه می توانم نظر کسی را که با نام مستعار می نویسد و بدون هیچ نشانه ای در وبلاگم منتشر کنم که معمولا حاوی توهین و جسارت است.
یک نکته ی قابل تامل در مورد کامنت ها برای خواننندگان فارس زبانم را نیز قابل و لازم به یاد آوری می دانم. دوستان عزیزی گاه گله کرده اند که چرا هم زبانان من به زبان کوردی کامنت می گذارند؟ قبلا هم پاسخ داده ام که اگر مثلا گاه برخی دوستان در یک وبلاگ فارسی که متعلق به نویسنده ای فارس زبان و خواننده ای فارس زبان است کامنت به زبان های انگلیسی یا آلمانی و فرانسوی می گذارد، اشکالی ندارد و نشان از کلاس بالای خواننده است اما اگر به یکی از زبان های ایرانی کامنت بگذارد آن موقع خلاف رویه ی دموکراتیک است و حق خواندن و فهم کامنت را از دیگران گرفته است؟ این تقصیر من نیست که ما به عنوان اعضای یک کشور از زبان هم دیگر بی خبریم و در عوض هزار و یک زبان دیگر را می دانیم. هم چنین کسی که به وبلاگ من مراجعه می کند مهمان خانه ی مجازی من است. آیا می توانم به مهمان هم زبانم بگویم لطفا با یک زبان دیگر در خانه ی خودم با من سخن بگو؟ اما از دوستان هم زبان می خواهم اگر دوست دارند دیگران نیز از فحوای کلام شان آگاه شوند و اگر مورد خصوصی نیست می شود که کامنت تان را فارسی بنویسید تا دیگران نیز در نظر شما مشارکت کنند. همین.
تبادل لینک و نقل مطلب از وبلاگ من:
در مورد تبادل لینک که مطمئنا می دانید یک امر اختیاری است. هرگز پنهان نمی کنم از این که کسی در وبلاگش به وبلاگ من لینک بدهد خوشحال می شوم، مگر این که محتوای وبلاگ مورد تایید من نباشد، اما برای این که کسی به من لینک بدهد هرگز تلاشی نکرده ام. هم چنین در مورد این که من به چه وبلاگی لینک می دهم باید بگویم که شرط اول این است که نویسنده با نام واقعی و کامل بنویسد.به وبلاگ هایی که با نام مستعار می نویسند حتا اگر متعلق به دوستانی باشد که می شناسم شان، باز هم لینک نخواهم داد. شرط دوم این است که محتوای وبلاگ هم خوانی با مطالب وبلاگ من داشته باشد. مثلا وبلاگ های تفریحی و سرگرمی قاعدتا با تمام احترامی که برای شان قایلم نمی توانند جزو لینک های من باشند.
در مورد نقل مطالب وبلاگم باید به عرض برسانم که هیچ کس حق انتشار مستقیم مطالب من را ندارد مگر این که خودم آن مطلب را برای سایت یا نشریه ی مذکور ارسال کرده باشم و اگر کسی می خواهد مطلبی از من را نقل نماید لطف نماید که با لینک به وبلاگ خودم این کار را انجام بدهد. از کپی پست مطالبم هیچ خرسند نیستم و ان را امری غیر اخلاقی می دانم نهایتا با نقل خلاصه ای از مطلب و نقل مستقیم به لینک مطلب اصلی در وبلاگ من.
اکنون و بعد از یک سال صادقانه بگویم که برخلاف رویه ی معمول که می نویسند مرا به سخت جانی خود این گمان نبود، باید بگویم مرا به سخت جانی خود این گمان بود و اتفاقا گاه فکر می کنم که آن چنان که باید سخت جان نبوده ام.
از همان ایام انتخابات که وبلاگم مورد یکی دو حمله قرار گرفت، سعی کردم که وبلاگی دیگر را با همین نام و همین آدرس در بلاگ اسپات بگشایم که هم آدرس توسط کس دیگری ثبت نشود و هم اگر روزی این وبلاگ به باد فنا رفت بتوانم از آن جا استفاده نمایم. و راه انتقال کلیه ی مطالب را با همان تاریخ و همان کامنت ها و همان ویژگی به وبلاگی دیگر آموختم و این کار را کردم. اما منتظر ماندم تا سر سال این وبلاگ برسد. اکنون خرسندم که به اطلاع برسانم وبلاگ من به آدرس: http://shahabaddin.blogspot.com و با همین عنوان« نه از جنس خودم نه از جنس شما» منتقل شده است. در واقع دیگر خوانندگان نیازی به این وبلاگ ندارند و از همه ی دوستانی که لینک وبلاگ مرا دارند در خواست می شود که لینک وبلاگ مرا به این آدرس تغییر دهند.
در پایان چیزی ندارم برای گفتن جز دعا و آروزی همیشگی ام برای همه ی شما که سربلند و آزاد و برابر و شاد و اندیشه ورز بدون تعصب باشید و باشم.
ترجمه از کوردی
من مراعات احوال شما را می کنم خانم !
وگرنه!
زمین هیچ جاذبه ای ندارد
وگرنه!
روزی این کره ی زمین را
که حالا سال هاست بر گردن من می چرخد
منفجر خواهم کرد !
مطالب مرتبط:
شعر به زبان اصلی:گۆرانیه کانی نیشتمانی به ڕوو
مهدی عرب شاهی: نقدی درونی بر فعالان جنبش زنان
شاید این روزها زمان چندان مناسبی برای نوشتن این مطلب نباشد. با این حال بنا به دلایلی تصمیم گرفتم در فضای خودمانی فیس بوک این چند جمله را بنویسم تا دغدغه گروهی از فعالان سایر جنبش های اجتماعی را که خود از نزدیک با آنها گفتگو کرده ام را بیان کنم.
ابتدا این نکته را بگویم که شخصا از نخستین امضا کنندگان کمپین یک میلیون امضا بوده ام ، جمعی از بهترین دوستانم از فعالان کمپین هستند ، در حد توان دوستان و آشنایان را دعوت به امضای کمپین کرده ام ، فعالان کمپین را بابت نوآوری هایشان تحسین کرده ام و تلاش کرده ام از نتایج این نوآوری ها در جایی دیگر (جنبش دانشجویی) بهره ببرم.پس لطفا این نکته را نه یک بهانه جویی دشمنانه که یک تذکر دوستانه بدانید....
تقدیم به 3سال کمپین یک میلیون امضا
منتشر شده در :تغییر برای برابری
مقاله ی تحلیل تحقیقی من در مورد فمینیسم ایرانی و شرابط و اوضاع احوال جدید با تاکید بر کمپین یک میلیون امضا را در ادامه مطلب بخوانید
داستان من و آشتي
«به نام «ئآشتي» نوشتن راه و برنامهي نسلي از نويسندگان جوان گوشهاي از مردمان ساكن اين جغرافياست، كه تاريخشان را اگركه با خون ننوشته باشند، در هالهاي هم زمان مقدس-منفورازخون پيچيدهاند، نسلي كه نزديكترين [و شايد دورترين نيز] خاطرههاي ذهنياش در جغرافياي اين منطقه از جهان سرشار از مفاهيم و واژهگاني چون جنگ، انقلاب،سركوب، اختناق، آوارگي،مبارزه،بياعتمادي، سرخوردگي و ...دهها كلمهي ديگر از اين دست كه حوصلهي به اجبار صبورش را انباشته و عجيب كه نسلي با اين خاطرههاي ذهني «ناهمگون» اكنون ميخواهد نام روزنامهي خود را با اين كهنه واژهي در آرزو و رؤيا ماندهي آدمي (آشتي) بيارايد.
از طوفان ناهمگون آن همه خاطره و از ميان اين همه راه پيش رو، توان انتخاب و پيمودن يكي از آن راه ها شايد ميتوانست راه ديگري باشد. اما از آن روکه «تنها طوفان كودكان ناهمگون مي زايد» ما زادگان اين همه طوفان ميخواهيم با همان واژهي «آشتي» ابتدا درون خود به آشتي با خرد انتقادي در انديشه و حرفهاي گري در عمل برآييم و نوشتن را يگانه راه و اگر چه دشوارترين، براي مشاركت شهروندي در جهان امروز برگزيدهايم. زيرا كه بر اين باوريم كه نوشتار خانهاي است كه ميتوان با سكونت گزيدن درآن سهمي حتي اندك از حضور انسان را در تاريخ به ثبت برسانيم و آن را راهي براي قرائت و تبيين حضور خود در عرصهي شهروندي بدانيم. نه راهي براي تحويل و تقليل آن در جهان ذهني خويش زيرا«آن جا كه نوشتار حضور ندارد نه انسان حضور دارد نه تاريخ».**
آن چه خوانديد بخشهاي ابتدايي اولين مطلب روزنامهي آشتي در شماره صفرآن بود. كه با همدلي و همفكري دوستان در شب دهم اسفند ماه هزار و سيصد و هشتاد و دو خورشيدي به عنوان اولين تيتر آشتي تحت عنوان «چشم به راه آشتي» به قلم نگارنده مرقوم و در ۱۳ اسفند منتشر شد. اما داستان آشتي به همان شب دهم اسفند برنميگردد و به همان جا هم ختم نشد.
داستان از کجا آغاز شد؟
2-سال های پایان جنگ و آغاز سازندگی؛ کشتارهای 67 یا هامان اعدام ها که البته بازمانده ی اجرای ناقص همان کشتارهای 60 بود. این ها هم زیاد مهم نبودند. یک سری جوجه مارکسیست و منافق بودند که باید به سزای کافر بودنشون می رسیدند
3- سالهای آغاز اصلاحات: سال77؛ کشتار23 نفر در یک روز در شهر کوچکی همانند سنندج، دوم؛کشتار نویسندگان و دگر اندیشان سیاسی. قتل های زنجیره ای سالهای 77 و 78این ها هم آدم های مهمی نبودند یه عده ملحد و فسیل سیاسی بودند خوب حقشون بود که کشته شوند.
4-دهه ی 80. کشتار مردم اهواز، آذربایجان، کوردستان، مهاباد و سقز که می گویند مورد سقز به تنهایی 11کشته داشته است..کشتار بلوچ ها..کشتار.. اما به سال88 رسید. حالا دیگر همه معترض کشتاریم. حالا تعداد کشته شده ها را برای سیستم ناتوان آمار گیری دولتی مرور می کنیم و می شماریم. حالا......
حالا دیگر خیلی مهم است. حالا دیگر هر اتهامی که حکومت به کشته شوندگان می بندد باور نمی کنیم. چرا چون به چشم خودمان می بینیم.
راستی چرا آن همه کشتار آن همه انسان قبلی را که هم نوع مان بودند، هم وطنمان بودند از نزدیک ندیدیم؟
که باور نکنیم آن چه را حکومت در مورد آنها می گوید؟. چرا؟ راستی چه اهمیت دارد تعداد کشته های چه قدر بود و چه اهمیت دارد تجاوز با شیشه نوشابه بوده یا باتوم یا شیشه ی اب معدنی یا با تخم مرغ پخته؟ راستی تعداد اعدامی های 67، 5000 بوده یا 4500 یا 10000، فرقی در ابعاد فاجعه می کند. نکند واقعا برای سنجش ابعاد فاجعه ای به نام کشتار انسان و اقعا باید طول و عرض مساحتی را که جنازه ها اشغال می کنند در ذهن خود می سنجیم؟
ما کی یاد می گیریم به کشتن و کشته شدن بدون رنگ و نژاد و جنس و محل زندگی جغرافیایی و عقیده ی یک انسان درونا و عمیقا و عملا معترض باشیم.
با این همه یاد جان باختگان اعدام های 67 گرامی باد و درود بر بازماندگانشان...

امروز، بامداد روزی است که 3 سال پیش «کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز»، فعالیت اش را آغاز کرد. کمپینی که در کم تر از یک سال تبدیل شد به نماد یکی از فعال ترین جنبش های اجتماعی و به ویژه جنبش زنان هم در ایران و هم در منطقه و در برخی ویژگی ها حتا در جهان.
امروز 3 سال از آن روزی می گذرد که کمپین میان بهت و حیرت جنبش های اجتماعی دیگر که پیروزی دولت اقتدارگرای نهم، بر آن ها مستولی کرده بود، آغاز به کار کرد. جایی که بسیاری از جنبش های اجتماعی دیگر، با روند آغاز به کار این دولت، روند مبارزات و فعالیت های شان رکود گرفت، کمپین یک میلیون امضا، نوید شیوه ای دیگر از مبارزه ی مدنی را داد.
این جنبش که از همان آغاز به کار سرنوشت اش با بازداشت و زندان و تعلیق گذرنامه و ممنوع الخروجی و انواع و اقسام دیگری از این نوع محدودیت های قانونی وفراقانونی، راه اش را آغاز کرده بود و در ادامه ی راه اش هم چنان با همین محدودیت ها به راه خود ادامه داد. کمپینی که با شجاعت تمام آمادگی خود را برای پرداخت هر هزینه ای در راهی که آغاز کرده است اعلام نمود و نشان داد برای افقی که می خواهد به آن دست بیابد از راه و روش خود دست بردار نیست. راه و روش کمپین ساده است.می خواهیم یک سری قوانین تبعیض آمیز که در قوانین ایران علیه زنان وجود دارد را به کمک مردم عوض نماییم. در این راه هم به آگاه سازی چهره به چهره می پردازیم و هم ضمن همان آگاه سازی امضای موافقان را جمع آوری می نماییم. آغاز تاریخی برای برابری. این تاریخ شاید به قول یکی از دوستان می تواند مبدا تاریخی دیگر باشد. تاریخی برای برچیدن تاریخ مذکر.
اکنون سه سال از این تاریخ گذشت. در این 3 سال جمع بسیاری از دوستان طعم بازداشت و زندان و ممنوعیت و حتا اخراج از محل کار و.. را چشیدند. این سه سال با زحمت تک تک دوستان و زنان و مردانی گذشت که با پای پیاده کوچه به کوچه و خیابان به خیابان، پارک به پارک و دره به دره و کوه به کوه راپیمودند و از پای ننشستند و امروز ثمره ی 3 سال فعالیت شان را می توانند مرور کنند. تغییر برخی از همین قوانین تبعیض آمیز ، رشد آگاهی های زنان برای حضور در عرصه های اجتماعی و سیاسی، جلو گیری از تصویب لایحه ی ضد انسانی خانواده، ترویج گفتمان برابری طلبی در جامعه و در میان جنبش های دیگر اجتماعی، تنها بخشی از پیروزی های عینی این جنبش است. کسب جوایز معنوی و بزرگ از بنیادهای حامی جنبش های اجتماعی و زنان، اعتبار بین المللی کمپین را در سطح جهان به شهرتی غیر قابل باور برای یک جنبش ایرانی رسانده است.
اکنون و این جا قصد تحلیل و نگاه موشکافانه را ندارم این یادداشت تنها برای تبریک به همه ی انسان های آزاده ای است که آزادی و برابری آرمان شان است و علیه همه ی قوانین تبعیض آمیز مبارزه می کنند از میان این انسان ها انسان های عزیزی که در این سالیان افتخار این را داشته ام که در کنارشان باشم برایم صدایی نزدیک تر و سیمایی آشنا تر دارند. به صدای تان سوگند ما می مانیم و راه مان را ادامه می دهیم. به دست های عزیز تان که می نویسیم و امضا می کنیم و به پا های تان سوگند که گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید ؛اما گام برمی داریم. و از همین جا و با همین یاداشت تنها می خواهم بگویم از تک تک تان سپاسگزارم.
سپاسگزارم که چنین راهی را آغاز نمودیم که در جامعه ای که مردان مدعی روشنفکری اش از ترس این که به «زن ذلیلی» متهم نشوند روی شان نمی شود پای بیانیه ی کمپین را امضا کنند اما راهی آغاز شد که در آن و در این جامعه ی به شدت «مرد زده» مردان هم پای همین زنان نوشتند و راه رفتند و امضا جمع کردند، چون دریافته بودند که جامعه ای می تواند ندای پیشرفت سر دهد که نصف آن جامعه به عنوان ارتش ذخیره دور انداخته نشود و از نیروی برابر و همسان تمامی جامعه بهره گرفته شود راه برای حضور همه ی انسان و نه نصف آن در عرصه های آزادی و برابری باز و گشوده شود.
سپاسگزارم و تبریک می گویم و شادمانم از آغاز چنین تاریخی.
در یکی دو روز آینده مقاله ام را به مناسبت این سالگرد عزیز منتشر می کنم.
منتشر شده در:روز آنلاین
چهارشنبه ۲۸مرداد
نظام اگر چه کلمه ای عربی است، اما در زبان فارسی معادلی برای کلمه ی سیستم(System) در نظر گرفته شده است. خود کلمه ی سیستم از نظر لغوی معانی چون،دستگاه منظومه، روش، سیاق، قاعده و کلمات دیگری از این دست برای آن در نظر گرفته شده است که در ظاهر و با توجه به معنای کلمه ی نظام که جمع نظم هاست به مجموعه ای از قواعد منظم گفته می شود که به طور هماهنگ و با یک سیاق و یک روش برای هدفی معین طراحی شده اند؛ یا مجموعه عناصری که بین خود به شکل معینی پیوند می یابند و یک نوع کل واحد را به وجود می آورند. در فرهنگ های علوم سیاسی گاه این کلمه را "واژه ی استعاری برای حکومت یا سبک حکومت یک دولت" می نامند. از سوی دیگر به نظام های حکومتی، بسته به اینکه روش و سیاق آن نظام از کدام یک از مکاتب فکری پیروی می کند نام هایی اطلاق می شود هم چون نظام لیبرالی، نظام سوسیالیسیتی و الی آخر.در واقع و به طور کلی مجموعه ی کلی عناصر یک حکومت را که از نظر سیاسی بر یک جامعه حکم می راند، نظام می نامند. این نظام خود می تواند شامل زیر مجموعه هایی چون نظام قضایی و نظام پارلمانی و... نیز بشود.
منتشر شده در:تغییر برای برابری
درخبرهایی که از زندان اوین همیشه اندوه بار و انگشت به دهان به ما می رسد، خبر رسید که هنگامه ی شهیدی دختر جوان و روزنامه نگار را برای شکنجه چندین بار به پای دار برده اند. خبر اندوه بار است و هر انسانی را انگشت به دهان می کند از این همه قساوت. هر انسانی دل اش می لرزد از این که با فرزندان این سرزمین آن می کنند که هیچ کس روا نمی دارد آن چه با جان انسان می کنند.از آن روز تا به این لحظه که این یادداشت را می نویسم هم چنان جمله ای در ذهنم می چرخد و اندوهم می دهد. جمله ای که می توانی هربار تکرارش کنی و با آن به فکر فرو بروی و تصور کنی خود را در جایگاه آفتاب حتا. جمله ای که انگار از شاعری بزرگ و یا متفکری به گوش تو رسیده است. جمله ای که می گوید« آفتاب نیز هنگامی که غروب می کند رنگش می پرد»...
من دی شب یا در واقع بهتر است بگویم که امروز صبح یادداشتم را در مورد خبر توقیف شبانه ی اعتماد ملی که دی شب اتفاق افتاد٬نوشتم و خوابم برد. نزدیک های ظهر که بیدار شدم دیدم خبرداده اند که اعتماد ملی توقیف نشده است. همان موقع شک کردم به این خبر. و دیدید در پی نوشت یک این یادداشت نوشتم که باید منتظر ماند. اکنون اما خبر توقیف این روزنامه دوباره اعلام شد. به نظر من این تاخیر و این عقب نشینی چند ساعته به خاطر اخلال در تجمع مردم در مقابل دفتر روزنامه ی اعتماد ملی بود. که با توجه به وقایع نماز جمعه ی هفته ی گذشته و اعلام تجمع حزب الله در مقابل این روزنامه و پاتک ....دراز می کشم و می میرم
مرگ نه سفری بی باز گشت است
و نه ناگهان محو شدن
مرگ دوست نداشتن توست
درست
آن موقع که باید دوست بداری!
25/5/1388
شعری از دوست خوبم رسول یونان
من شاعر ترینِ آدم بودم
و قتی زمین و بهشت
تنها جای حوا و چند فرشته ی نادان بود
گندم زهر نوشتن بود و گفتن طعم سیب
سفر نام دختری بود که به حوا خیانت کردم
هبوط حاصل.........

تو را دوست می دارم. تورا چنان دوست می دارم که قبل از آن که حتا عکس ات را دیده باشم. تورا چون نوشتن ات دوست می درم. از همان زمانی که یادداشت های بدون عکس ات را می خواندم. تورا دوست می دارم وقتی در یک یادداشت کوتاه همه ی آن چیزی را که رویای اش را داشتم بنویسم و انگار من هنوز نیاموخته بودم چنان بنویسم،می نوشتی. تو را دوست می دارم به خاطر مقاله های بلند ات. یادداشت های کوتاه ات. تورا دوست می دارم چون وقتی دیدم ات هرگز شک نکردم به همه ی دوست داشتن هایم در همه ی سال های قبل از دیدن ات. تو را به خاطر موضع گیری های انسانی ات بیشتر دوست می داشتم. به خاطر موضع گیری های ات در مقابل مسئله ی فلسطین که نه مثل عده ای از آن سوی بام افتاده، و مسلمانان فلسطینی را عده ای تروریست می دانستی و خود را مدافع حقوق بشر اسرایلی ها جلوه بدهی و نه مثل عده ای دیگر به "قدسیت " و «مقدس مابی» از مسئله ....
اما چند نگته را بگویم: اولا من مصاحبه کننده را به صورت شخصی نمی شناسم و تنها ارتباط حرفه ای با ایشان دارم و می دانم روزنامه نگارند و در ایمیل گفته بودند که با چند نفر می خواهند مصاحبه ای را در زمینه «علل عدم همراهی عملی کوردها با جنبش اعتراضی مردم ایران » داشته باشند و اگر من نیز مایلم در این مصاحبه شرکت کنم. من نیز که مدتی بود به این مسئله فکر می کردم در فکر یادداشت کوتاهی برای تبیین کوتاه و گذرای این «سکوت خیابانی» بودم قول دادم متن یاد داشتم را به عنوان جواب سوال ایشان خدمتشان تقدیم بدارم. دوم آن که؛ نمی دانستم افراد دیگری که مورد مصاحبه قرار می گیرند چه کسانی هستند و چه گفته اند. اگر شباهتی در تحلیل ها وجود دارد کاملا نشان از آن دارد که این نظرات افرادی است که کمترین ارتباط را باهم دارند، اما به اتفاق عوامل مشترکی را دخیل در چنین جریانی می بینند.حد اقل من2 نفر از مصاحبه شوندگان را تنها با نام می شناسم و با آقای فرازی آشنایی از همان سال های اولیه ی اصلاحات دارم و جناب کرمانشاهی را نیز به واسطه ی فعالیت های شان در جنبش زنان می شناسم و آشنایی مان با ایشان نیز حادث است و قدیم نیست.
سوم آن که؛ با این نوع نگاه کردن و این گونه جواب دادن تنها می توان گفت که« خود پیداست از زانوی تو...»
چهارم آن که در مطلب بعدی سعی می کنم که جواب کامنت ها را در حد وسع خودم بدهم.
اکنون نظرات خوانندگان رادیو زمانه را بخوانید:
گفتم: مگر ندا ها و سهراب ها و کیانوش ها و رامین ها و .. قرارشان را گذاشته بودند که بمیرند.
نه باور کن به قول شاملو مردگان این سال عاشق ترین زنده گان بودند.. نه آن ها قرارشان بر زندگی بود و شهید شدند..
این گونه است که این روزها گاهی حتا به زنده بودن خودم شک می کنم و یاد آن شعر سید علی صالحی می افتم:.....
اعلام نتیجهی دهمین دورهی انتخابات ریاست جمهوری ایران که طی آن محمود احمدینژاد به عنوان پیروز این دوره از انتخابات معرفی شد، موج گستردهای از اعتراضات را به همراه داشت. این اعتراضها به نتیجهی انتخابات و دولت برآمده از تقلب انتخاباتی در روزهای ابتدایی به صورت پراکنده اما در روز ۲۵ خرداد با حضور میلیونی مردم تهران انجام شد.
دامنه اعتراضها کم کم به سایر شهرهای ایران از جمله اصفهان، شیراز، مشهد، تبریز، رشت، انزلی، ارومیه، گرگان، اهواز، یزد، زاهدان و ... گسترش یافت. اما جنبش اعتراضی مردم ایران در گذر از مناطق کردنشین خصوصاً استان کردستان با عدم همراهی و عدم مشارکت مردم کرد مواجه شد.
اگر نبود مشارکت و حضور گستردهی مردم کرد در انتخابات و در پای صندوقهای رأی
متن مصاحبه را در ادامه ی مطلب بخوانید:سلام خانم پرتقال !
ببخشید دیگر
یادم نمی آید آخرین نامه ی عاشقانه مان
در گریه های سوخته ی کدام گاز اشک آور
خیس خورده است
.........
متن کامل شعر را در ادامه ی مطلب بخوانید
|
زۆرم حهز دهکرد که له کوردبلۆگێر دا وێبلاگێکی کوردیم ببێت. له پێش دا لهو باوهرهدا بووم که ئهم بلاگێره خۆی فۆنتی کوردیش دهدا به نووسهر. من که فۆنتی کوردیم نهبوو هیوام بهم بلاگه بوو. بهڵام که بووم به ئهندام دیم وانیه. به داخهوه بهو پهڕی له ززهتهوهکه له شوێنێک دا بنووسم ههموو شت کوردی بێت، بهڵام لهو روهوه که دهبوا فۆنتی کوردیم دابهزانایێت . پاشان زۆر له ئیمکانات و توناییه کانی ئهم بلاگێره ئاشنا نهبووم ئهوانهشی که ئاشنا بووم هیچی نه تهنیا زیاتر نهبوو له بلاگه کانی تر بهڵکوو له بلاگێ وهکوو "بلاگ سپات"زۆر کهم تر بوو . ههر وهها که دیم له وێس دهتوانم کوردی بنووسم جیا له وهش له ره زۆر له به شهکانی وهک جاران نهماوه دهلێ کێشهی تهکنیکی ههیه.ههستامووو ماڵم گوازتهوه بۆ بلاگ سپات وو ههر بهم ناوه و به ئادرهسی:http://shahabaddinkurdi.blogspot.com وێبلاگێکم بۆ شێعرهکانم کردهوه و. به هیوام له وێ بتوانم بتان بینم بمخوێننهوه و بۆچوونهکانتان بخوێنمهوه.زۆریش داوای لێ بوردن دهکهم له ههموو دۆستانێک که ههر ئهم دوێکهو پێره که ئهم ئادرهسهم دانێ. هیوادارم لێم قهلس نهبن.بتوانم له وێ رازیان کهم.سپاس بۆ هاورێیتان جا له مه بهداوه وهرن بۆ « گۆرانیه کانی نیشتمانی بهڕوو... http://shahabaddinkurdi.blogspot.com تکایه ئهو ئازیزانه که ئادرهسی لینکی وێبلاگه کوردیه کهمیان دانابوو بگۆرن له وێبهکانتانا |
همان....
۱-سهراب اعرابی، جوان نوزده ساله در زندان اوین به شهادت رسید.
۲- اسامی نود شهروند بازداشت شده در 18 تیرماه به ترتیب حروف الفبا.
۳- بیست و یک سال پیش هم، تابستانش همین قدر تفتیده و سوزان بود. نباشد که تاریخ تکرار شود!
4_ آن چه باعث نوشتن این یادداشت شد. این بود که اتفاقاتی که در این مدت بعد از اعلام نتایج انتخابات روی داد.جدای از هر نوع نگاه دیگری این نکته را در بر داشت که مردمی که تا پای جان و به معنای واقعی تا پای جان در مقابل باتوم و چماق و شوک الکتریکی و گلوله و گاز فسفر و اشک و آور فلفل و... ایستادند، مردمی بودند که برداشت شان و احساس شان این بود که نتیجه ی رای آن ها این نیست که اعلام شده است. صادقانه و خالصانه به عنوان کسی که از روز اول شاهد شکل گیری اولین تجمع مردمی در نزدیکی خانه مان بودم شهادت می دهم که پیش از آن که موسوی و کروبی و "بی بی سی" و "وی او آ" و منافق و صادق و خائن و.. حتا تصورش را نیز بکنند این مردم بودند که ناگهان از همین گفت و گوهای جمعی کنار خیابان به یکدیگر می گفتند آخه امکان نداره... یعنی چی... مگه می شه ؟ و... همین گفت و گوها زیادتر و زیادتر شدو جمعیت زیاد شدو راه افتاد و ناگهان از میدان ونک تا بیمارستان دی را مردم فرا گرفت و جالب است که بگویم جزو اولین شعارهایی که سر اده شد این بودکه «این رای من نیست». در واقع برداشت مردم از آن چه که در این سال ها بر آن ها رفته، از آن چه که به هنگامه ی انتخابات و تبلیغات انتخاباتی روی داد و از آن چه که خودشان با دستان خودشان نوشتند و با چشم ها و گوش های خودشان دیدند و شنیدند این بود که «این رای آن ها نیست». همین برداشت باعث به وجود آمدن روندی از رویدادها شد که نه تنها در تاریخ 30 ساله ی جمهوری اسلامی، بلکه...